|
تنهاترین تنها |
کاش بدونی چقدر ستاره ها بدون تو سیاه میشن… کاش بدونی چقدر گلهای روی تاقچه بدون تو پژمرده اند… کاش بدونی چشمانم بدون نگاهت مسیر نور رو گم می کنن… کاش بدونی بدون حرفات من و قلبم گوشه ی اتاق تنها می مونیم… کاش باورت شده باشه دستام به دستات محتاجه… دلم به احساسات وابسته شده ، گوش هام به صدات عادت کردن… و ای کاش با این همه محبت من یه کم دوستم داشته باشی... [ ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٥ ق.ظ ] [ رها ]
در یک شب پاییزی هم آشیانم شدی... تا ز مهر در فصل سرد تنهایی طپش های قلب عاشقم را کُند نکند. هُرم نفسهات و محافظت زیر بالهای گرمت... در طوفانی ترین لحظاتِ روزگار گرما بخش تنم می شود. ای همیشگی ترین یار...
[ ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:۱٥ ب.ظ ] [ رها ]
چند صباحی است که دل را معبد عشقت نهادم و از فراسوی فاصله ها نگاه مهربانت را بر خود خریدم .... روزگاری بود که تنهاییم را با مرغان آسمان تقسیم می نمودم و همراه با بارش باران دل تنهایم را نوازش می کردم ، تا اینکه نامت را شنیدم و همانا عشق بزرگت را با دنیای تنهاییم تعویض نمودم.... مهربانا ، یاد من اگر در قلبت از بین رفته شکایتی ندارم زیرا یاد تو را با خود همراه خواهم کرد...
[ ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٠ ق.ظ ] [ رها ]
غریب است دوست داشتن و عجیب تر از آن دوست داشته شدن... وقتی می دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد... نفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛ به بازیش می گیریم ، هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر ، هر چه او دل نازکتر ما بی رحم تر... تقصیر ما نیست ؛ تمامی قصه های عاشقانه اینگونه به گوشمان خوانده شده اند... [ ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٠ ق.ظ ] [ رها ]
عشق یعنی ، یه نفر قلب تو رو میشکنه و حیرت انگیزه که تو هنوز با قطعه قطعه ی قلب شکستت دوستش داری!
[ ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٠ ب.ظ ] [ رها ]
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاهایت آنقدرغمگین است ؟ چرا لبخندهایت آنقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس ... هیچکس نبود ، من بودم وتنهایی... آری با تو هستم... با تویی که چه ساده از کنارم گذشتی، تویی که خاطراتت را برایم به یادگار گذاشتی ... و حتی یکبار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است ، من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم ، یادداشت کن : در عصرهای انتظار ، به حوالی بی کسی قدم بگذار ، خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو ! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن ، کنار بید مجنون خزان زده ، کنار مرداب آرزوهای رنگی ام در کلبه ام را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو ! حریر غمش را کنار بزن ، مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق عصاره ی انتظار پشت غم هایم نشسته ام... آری من مانده ام درکوچه های بی کسی ، تنها و درمانده...
[ ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:۱٠ ب.ظ ] [ رها ]
تنهای تنها میون این همه آدم سخته ، دلم میگیره وقتی بهش فکر میکنم ، وقتی نگاه میکنم و تا فرسنگها کسی را پشت و پناهم نمیبینم. خسته شدم از این همه لبخند زورکی ؛ از این همه بهونه الکی . ای کاش یه ذره فقط یه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن بغض تو گلوم سرفه نمیکردم و نمیگفتم مثل اینکه سرما خوردم ، اونوقت دیگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود. خسته ام از جواب دادنهای دروغکی از اینکه به دروغ بخندم و اعلام رضایت بکنم تا کسی نفهمه روزگارم عالیه برای سوختن ، برای نابودی... من به اینا کار ندارم ، آخه میدونی چیه ؟ دلم واسه تو تنگ شده.. . [ ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٠ ق.ظ ] [ رها ]
تا امنیت تنفس توفان عشق... تا سکون پرستوهای مهاجر... تا شنیدن آوای حزین قوی دل سپرده به دریا... تا درک صمیمیت حزن از نوای دلگسل موسیقی... تا طلوع صبح ماندن با گل وشمعی چشم به راهت... تا حضور رویای جایی خالی کنارت درجاده های تنهایی... تا حضور بی خیالی خالص تو و بی قراری همیشگی من... تا تداوم جاری شدن مه در عریانی قله های خلوت دیدار... تا درک هیجان روح از یافتن معنای عشق لابه لای ابیات مولانا ، عطار... تا تزکیه روح با ترنم خوش موسیقی اشعار حافظ، سعدی ، مولانا ، قیصر و... تا اثبات آفرینش ستاره ها برای شمارش ثانیه های انتظار شب های بی تو... تا طراوت عطرآگین نارنج در فضای باغ تنهایی و دل سپردن به حسرتی شیرین... تا ابد منتظرت می مونم....
[ ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٠ ق.ظ ] [ رها ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |